اشک را آفرید
تا سرزمین عشق آتش نگیرد...
سلام و درود
بازگشته ام از سفر
سفر از من باز نمي گردد
مي خواهم چيز تازه اي بر سلام و خداحافظ اضافه كنم.
يا حق
به این نتیجه رسیدم که دستانم خیلی خالی است
برای هر کاری ...
۱۲ اسفند ۸۷ به سفری میرم که شاید طولانی باشه
از تمام کسانی که در این مدت با نظرات ارزشمند خودشون راهنمای من بودند متشکرم و براشون بهترین ها رو آرزو مندم
خدا یار و نگهدارتون باشه
یا حق
۸۷/۱۲/۹
نمی دانم تو را مسوول ستاد بازیافت می کردم
یا می سپردم اخراجت کنند!
چگونه توانستی از تکه های شکسته قلبم
قلک بسازی ؟
شکر خدا !
یک کتاب ۸۰ صفحه ای ترجمه کردم
كه
۵ ناشر براي چاپش سر و دست
مي شكنند!
و
۱۰۰۰ كيلو ترانه ناب سروده ام !!!
براي دومي
ناشر آشنا سراغ نداري ؟!!!
هميشه همينطور بوده و هست !
ايميل هاي تو
به باور هاي من قطره قطره
عشق تزريق مي كنند
به زور !
و تفكرات من
بي اختيار
ترديد را سوت مي زند !
مي روم كلاف كامواي بنفش ياسي رنگ
را بر مي دارم
دو رج شعر مي بافم
يك رج زير و يك رج رو
تلفنم داد مي زند
جواب مي دهم
مي گويي كه امروز نمي تواني بيايي!
كلاف را دور انگشتم مي پيچم
از رو ... نمي روم!
تماس مي گيرم براي اصرار كردن به تو
مي گوئي كه امروز نمي تواني ...
از رو ...
ولش كن !
...
بافته ها را پس مي كنم.!!!
زمان سالخوردگی ام فرا برسد
شاید عشق پیری چیز دیگری باشد !!!
شاید ...
هنوز هم به دنبال جمله ای نو می گردم !
یک جمله برایم بسازید - یک جمله ی نو
به گدائی آمده ام
نوشته هایم دیگر کهنه شدند
حرفهایم همه تکراری شدند !
به گدائی آمده ام
کفش هایم را به گرو نگه دارید
یک جمله به من بدهید - یک جمله ی نو
اصلا خبرنداری!
یعنی فرصت نداشتی که خبردار شوی
آن قدر خودت را در فضای بون من غرق کردی که دیگر فرصت نشد خبرت کنم!
بهتر است این بی خبری را گردن هیچ کس نیندازیم
زندگی است دیگر
کاریش نمی شود کرد
یعنی ... یعنی می شود کاریش کرد اما تو نخواستی
تو نخواستی خورشید به روزگارمان حسادت کند!
تو نخواستی دلم برایت تنگ شود هر روز !
مطمئن باش از امروز تا همیشه :
...
من دوست دارم پرواز کنم در این روزهای قحطی بال!
در این روزهایی که انسان ها حتی خیال پرواز با دست ها شان را با خنده های عصبی /فراری می دهند!
من دوست دارم پرواز کنم در تیک تاک های خوش طعم!
چه دنیا بخواهد چه نخواهد
چه تو بخواهی چه تو نخواهی
من دارم می روم به سمت واقعیت !
به سمت ...
خبر نداری که رها شده ام از قفس وابستگی به ... بگذریم!
اگر بنیاد غم و حرمان برمی افتاد /
روح آدمی شبیه لوحی سپید می شد که برآن چیزیجز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود.
یک نفس بگشای مژگان سیاهت را .
اگر می توانستی ببینی که بخت بد که شکست تو در زندگیت بوده - همان نیرویی است که قلبت را روشن می کند - روحت را از مغاک تمسخر بیرون می آورد و تا عرش احترام بالا می برد
آنگاه رضا به داده می دادی و آن را میراثی می دانستی که تعلیمت می دهد و آگاهت می کند.
(!)
من هرگز نمی گذارم اشک هایی که غم از هر پاره ام برگونه هایم جاری می سازد به خنده بدل شود.
ای کاش زندگی ام برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند.
غم های من به آموخته اند که غم های همنوعانم را درک کنم
نه شکنجه و نه تبعید هیچ کدام بصیرتم را تیره و تار نکرده است.
تحلیل و جر و بحث مردم را ازآن دور می کند.
حقیقت ما را فرا میخواند ...
غرق در خنده ی معصومانه ییک کودک یا بوسه های یک معشوق اما ما درهای عاطفه را به روی او میبندیم و با او مانند یک دشمن بر خورد میکنیم.
کسی که طالب حقیقت است و آن را برای بشریت باز می گوید در معرض رنج و شکنجه خواهد بود.
اما به راستی عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش دریاست...
با تنهایی خویش انس بگیر . تنهایی فرصتی است مغتنم برای یافتن خویش.
تنهایی نیروی لازم را فراهم می آورد تا با دیگران رابطه ای سازنده بر قرار کنی !
تنهایی معبدی است که در آن خدا را دیدار می کنی .
انزوا به تاریکی می ماند
انزوا حاکی از آن است که تو رابطه ای را گسسته ای - خالی شده ای - می ترسی
دیوانگی آری- افسردگی نه
چه باک که در نگاه مرئم دیوانه باشم ...
آری فقط دیوانگان اند که طعم شیرین زندگی را می چشند
خوب است که هنرمند صداقت و بی پیرایگی باشیم.
چرا به سرزمینم می آیی و می کوشی مرا به خاطر خشنودی کسانی به انقیاد درآوری که ازشعار های تو افتخار و از زحمت های تو لذت و تنعم به دست می آورند؟
چرا زن و فرزند و خان و مان خویش رها می کنی و به سرزمینی دور میآیی آن هم به خاطر کسانی که چنین راهی را به تو نشان داده اند تا با بهای خون تو افتخار و با بهای اندوه و ماتم مادرت مقام و منصب بخرند؟
آیا ستیزه با برادر شکوهی دارد؟
اگر چنین است پس بگذار ازقابیل تندیسی بسازیم و برای حانان سرود ستایش سر دهیم.
آیا صلح و آرامش خواهد آمد تا آنها را از سلطه ی تهیدستی برهاند؟
صلح و آرامش چیست؟
آیا در چشمان آن کودکان است که سینه ی خشکیده مادران گرسنه شان را درون کپر های سرد و یخ زده می مکند؟
آیا در کلبه های محقر آن بی نوایان است که بر پلاسی زبر و خشن می خوابند و به لقمه ای از آن غذا محتاج اند که کشیشان ظرف پر آن را در مقابل خوکشان می گذارند؟!!!
کشمکش کوجب نزاع می شود
منازعه - سلطه و زور می آورد و این ها
خاستگاه جنگ و استبداد است.
نشسته ام در آپارتمان ۱۰۸ متری ام
که
با دست های کوه
دو سلام فاصله دارد!
درخت های این حوالی به عطسه های پائیز
خیلی خیلی حساس هستند!
درخت پشت پنجره آشنا را جا گذاشتم در روز های دور !
نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع ...!
با سونامی تنهایی و سکوت !
...
می بینی در این ارتفاع زندگی به کجای جغرافیایی باور رسیده ام؟!
به خودم می گویم بی خیال نوشتن
بی خیال نوشتن
بی خیال تو ...
بی خیال توی بی خیال!
هیچ اتفاقی نمی افتد
همان طور که تا به امروز نیفتاده است!
اگر من بی خیال تو بشوم
اگر تو خودت را از من دریغ کنی
اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم
و
بی خیالت شوم (حتی در ظاهر)
اگر ... اگر ... و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی مان
هیچ اتفاقی نمی افتد برای ذرخت های این حوالی
که
به عطسه های پائیز خیلی خیلی حساس هستند!
فقط من فرسوده می شوم در یک آپارتمان ۱۰۸ متری
فقط تو پیر می شوی در ...
فقط نا منتظر تر از دوست داشتن مان
مرگ سلام می کند به یک لحظه
فقط قرن های آینده
یک حسرت در دل تو
و یک داغ در دل من
می ماند تا هزار بار به دنیا آمدن و رفتن مان
من نمی دانم بار دیگر که به دنیا بیایم
لبخند گرم تو کجای زندگی من پرسه می زند
تو نمی دانی در دنیا های بعد من در بطن
کدام ثانیه بودنت ایستاده ام
ببین؟؟؟
تو که می دانی من چه قدر دوستت دارم!
تو که می دانی من تو را ترجیح داده ام به ...
بگذریم!
تو که می دانی ؟
پس حرف حساب بهانه هایت چیست؟
...
بگذریم عزیزم!
سلام مرا به روز های تعلل ات برسان!
روی خوش غرورت را ببوس
لج بازی های من هم بلند بلند سلام می رسانند
وعده دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی !!!
!
بی شک
او بی من خواهد زیست
من نیز بی او به یقین خواهم زیست
لیک در ایم میان
زندگی
این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک می ماند...
عزیزترین و طولانی ترین و طوفانی ترین سکوت
در این آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار !
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم!
نگاه بی قرارم بر لب تست
که می بخشی به شادی ها نویدم!...
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم بر افروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریزاین سکوت آشنا سوز ! ...
کسی باش که می داند عشق بالی برای پرواز به سوی تجلی آرزو ها و پل عبور به سوی سرزمین دل های مشتاق است ...
عاشق باش و اوج گرفتن خود را ببین
مهر بورز و عشق خود راعیان کن
زمانی که می خواهی بسیار بزرگ باشی
بیاد بیاور که نخست باید چون خورشید عاشق باشی ...
اما هرگز از جا کنده نمی شود؟
می سوزد
اما
هرگز ذوب نمی شود؟
آیا آسوده اید با روحی که در برابرتوفان می لرزد
اما هرگز تسلیم نمی شود؟
آیا رفیق و همدم خود می دانید
کسی را که برده نمی کند و خود نیز برده نمی شود؟
آیا حاضرید مرا داشته باشید بی آنکه صاحبم باشید
یعنی تنم را بگیرید و قلبم را نه؟
- شیرین ترین آواز چیست؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مپگان چکید
لرزه افتاد به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیر ها بر دست من !
گفتمش
آنگه که از هم بگسلند ...
خنده تلخی به لب آورد و گفت :
آرزویی دلکش است اما دریغ !
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست ! ...
من به خودم لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر درین دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست.
سر به سوی آسمان برداشت و گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریایی ست پرف
ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه می کشد افسون شب در خوابشان ...
خفته بر سینه دل انگیزت
راست گفتی که آرزوی منست
که چنا گشته گردن آویزت
با چه لبخند ناز آلود
با چه شیرین نگاه شور انگیز
باز کردی زگردن و دادی
به من آن یاس های عطر آمیز!
بوسه دادم و به یاد تو اش :
دلم از دست رفت و مست شدم
آن چنانش به شوق بوئیدم
که به بوی خوشش ز دست شدم
دوش تا وقت بامداد مرا
گل تو در کنار بالین بود
در بر من بخفت و عطر افشاند
بسترم تا به صبح مشکین بود
به شگفت آمدم که همه بوی
زگلی این چنین عجب باشد!
حیرتم زد که راز این گل چیست؟
که چنینم از آن طرب باشد...
آه دانستم ای شکوفه ناز
راز این بوی مستی آمیزت
کاندر آن رشته بود پیچیده
تاری از گیسوی دلاویزت!...
اگر می خواهی برو / اگر می خواهی بمان...
آنچنان که می خواهی باش
بر روی این زمین در رهگذار تند باد های آوارگی تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست
اگر گفته بودی بمان می دانستم که باید بمانم و اگر گفته بودی برو می دانستم که باید بروم اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام و اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام.
چگونه نیندیشیده ای که یک انسان باید برود یا بماند.
و من اکنون در میان این دو نقیصه بیچاره ام.
کسی که عشق رهایش می کند بودنیست که نمی داند چگونه باید باشد و چه بیتابی آزار دهنده ای است بلاتکلیفی میان وجود و عدم
آری کسی که با خود نیز نیست - چه تنهایی آزار دهنده ای
با تمام وجودم .مو های سرم - نوک ناخن هایم - همه لبریز از این عشق به تو هستند.
این گونه میلیون ها سال دور تر از آن فاصله های عظیم آگاه می شوم.